AdChoices

اجتماع

در «قدمگاه» قرن بيست و يكم چه‌ها می‌گویند و چه‌ها می‌خواهند بكنند! در چنین جامعهٔ نهیلیسم (فرآیند جامعهٔ تكامل‌یافته‌تر سرمایه‌داری غرب) نمی‌تواند هرگز، حتا در یك فرد، حضوری واقعی و قابل یقین و توجیه داشته باشد.

منوچهر آتشی

خب، من در اين جمع كه به هر روی حسن نيتی در حرف‌هایشان می‌بینم، سر دفاع از شعر خودم و مقوله‌ای را كه شهرستانی‌گری، اقلیمی بودن و... در شعر خودم هست، ندارم. اين كار، وظیفه منتقدان آشنا به كار نقد ادبی به شيوهٔ امروزین مثلا غربی‌هاست كه خود مبدع آن بوده‌اند، و دریغا كه حدود يك‌ربع قرن از مقولهٔ شعر امروز در این ملك می‌گذرد و ما هنوز یك كریتیك درست و حسابی و بی‌غرض و مرض و محیط به ادب گذشته و امروزمان نداریم.

منوچهر آتشی

بیان اين «بی‌هودگی» در شعر شاعران بزرگ معاصر، جز تقلید كوركورانه چه مفهوم دیگری دارد؟ و چرا منتقدان، این حضور غلط را هرگز نقد نكردند، ولی صدای واقعی مرا نوستالژی روستا و به تعبیری «ارتجاعی» تلقی كردند؟ منظورم این است كه جامعه و فرهنگ و درنتیجه شعر ما، تا هنوز موضوع نقدی واقعی و عميق قرار نگرفته، تا روشن شود كی حضور درست بقاعده دارد، و كی حضور ژورنالیستی. بسیاری فرآیندهای فكری و فلسفی و هنری، مثل فرآیندهای سياسی، در كشور ما، عمدتا ژورنالیستی و وارداتی است؛ نه مخلوق و محصول حركت طبیعی و رشد جامعه و تحول فردی در رابطه با تحول جمعی. ذهنیت جمعی قرن هشتمی كجا و جنگولك‌بازی مدرنیستی اواخر قرن بیستم كجا؟

منوچهر آتشی

بنابراین شعر گلگون‌سوار من، شورش من است علیه وضعیت دروغی جامعه روزگاری كه تندیس، نماد شكل سیاسی – اجتماعی آن است. ممكن است انتقاد این باشد كه: شورش عليه تندیس، گذشته را مراد می‌كند، نه آینده را. می‌گویم درظاهر بله؛ چون تا آن لحظه زیبایی گذشته قطعیت دارد، و ما یك زیبا را كشته‌ایم و نعشش را زیر پای یك تندیس دن كیشوتی گذاشته‌ایم. زیبایی آینده باید در استمرار زیبایی گذشته به وجود آید. حرف من این است كه ما گذشته خود را ادامه نداده‌ایم و امروز ما (یا آن روز ما) بر اساس گذشته ما پی‌ریزی نشده است. ما خود را منقطع كرده‌ایم و سپس خانه‌ای در باد بنا نهاده‌ایم. من علیه این انقطاع غلط همیشه شوریده‌ام، یعنی به ندای طبیعت خودم جواب داده‌ام.

منوچهر آتشی

من‌ نمى‌گویم‌ توده‌ى‌ ملت‌ ما قاصراست‌ یا مقصر، ولی تاریخ‌ ما نشان‌ مى‌دهد که‌ این‌ توده‌ حافظه‌ى‌ تاریخی‌ ندارد. حافظه‌ى‌ دست‌جمعى‌ ندارد، هیچ‌گاه‌ از تجربیات‌ عینی اجتماعی‌اش‌ چیزى‌ نیاموخته‌ و هیچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌‌ای نگرفته‌ است‌ و درنتیجه‌ هر جا کارد به‌ استخوانش‌ رسیده‌، به‌ پهلو غلتیده‌، از ابتذالی‌ به‌ ابتذال‌ دیگر ـ و این‌ حرکت‌ عرضى‌ را حرکتى‌ درجهت‌ پیشرفت‌ انگاشته‌، خودش‌ را فریفته.‌

احمد شاملو

AdChoices