AdChoices

شعر

مادرم می‌گفت: "در راه شعری نخوان که در آن گوشت و پوست و خون و استخوان باشد، زیرا سگهای لاغر زادگاهت سالهاست که آواره خیالند."

حسین پناهی

پرسش من از شاعران وطنم (یا در وطنم) – جوان­ها بیش­تر- این است که این شاعران و نویسندگان (خارج از کشور)، که در قلب جهان مدرن (و حالا پست مدرن) زندگی می‌­کنند، و با بیش­ترین منابع و انبوه گزاره‌­ها سر و کار دارند، آیا چیزی از آن چه شما پست‌مدرنش می‌­خوانید، نمی‌­دانند، یا نه، درکشان از این کشمکشِ بیش­تر فکری و فلسفی تا شعری، طوری است که با تأمل بیش­تر و ژرف­تر به مسائل نگاه می­‌کنند، و شعر و داستان و مقاله را، معقول، ژرف، و جذاب می‌­نویسند و «زبان بازی» این‌جایی، واقعاٌ حیرت آن­ها را برمی­انگیزد... واقعاٌ قضیه چیست؟

منوچهر آتشی

كسانی كه در نقد شعرهای من فقط يك بعد یا یك وجه عاطفی به قول خودشان، «شورش» علیه مظاهر شهری‌گری را وجهٔ مطالعه و بررسی شعر من گرفته‌اند، یك‌صدا نوشته‌اند كه شعر فلانی سراسر نوستالژی گذشته و روستا است! ولی هیچ‌كدام دربارهٔ نیما چنین نگفته‌اند.

منوچهر آتشی

خب، من در اين جمع كه به هر روی حسن نيتی در حرف‌هایشان می‌بینم، سر دفاع از شعر خودم و مقوله‌ای را كه شهرستانی‌گری، اقلیمی بودن و... در شعر خودم هست، ندارم. اين كار، وظیفه منتقدان آشنا به كار نقد ادبی به شيوهٔ امروزین مثلا غربی‌هاست كه خود مبدع آن بوده‌اند، و دریغا كه حدود يك‌ربع قرن از مقولهٔ شعر امروز در این ملك می‌گذرد و ما هنوز یك كریتیك درست و حسابی و بی‌غرض و مرض و محیط به ادب گذشته و امروزمان نداریم.

منوچهر آتشی

بیان اين «بی‌هودگی» در شعر شاعران بزرگ معاصر، جز تقلید كوركورانه چه مفهوم دیگری دارد؟ و چرا منتقدان، این حضور غلط را هرگز نقد نكردند، ولی صدای واقعی مرا نوستالژی روستا و به تعبیری «ارتجاعی» تلقی كردند؟ منظورم این است كه جامعه و فرهنگ و درنتیجه شعر ما، تا هنوز موضوع نقدی واقعی و عميق قرار نگرفته، تا روشن شود كی حضور درست بقاعده دارد، و كی حضور ژورنالیستی. بسیاری فرآیندهای فكری و فلسفی و هنری، مثل فرآیندهای سياسی، در كشور ما، عمدتا ژورنالیستی و وارداتی است؛ نه مخلوق و محصول حركت طبیعی و رشد جامعه و تحول فردی در رابطه با تحول جمعی. ذهنیت جمعی قرن هشتمی كجا و جنگولك‌بازی مدرنیستی اواخر قرن بیستم كجا؟

منوچهر آتشی

بنابراین شعر گلگون‌سوار من، شورش من است علیه وضعیت دروغی جامعه روزگاری كه تندیس، نماد شكل سیاسی – اجتماعی آن است. ممكن است انتقاد این باشد كه: شورش عليه تندیس، گذشته را مراد می‌كند، نه آینده را. می‌گویم درظاهر بله؛ چون تا آن لحظه زیبایی گذشته قطعیت دارد، و ما یك زیبا را كشته‌ایم و نعشش را زیر پای یك تندیس دن كیشوتی گذاشته‌ایم. زیبایی آینده باید در استمرار زیبایی گذشته به وجود آید. حرف من این است كه ما گذشته خود را ادامه نداده‌ایم و امروز ما (یا آن روز ما) بر اساس گذشته ما پی‌ریزی نشده است. ما خود را منقطع كرده‌ایم و سپس خانه‌ای در باد بنا نهاده‌ایم. من علیه این انقطاع غلط همیشه شوریده‌ام، یعنی به ندای طبیعت خودم جواب داده‌ام.

منوچهر آتشی

آیا حضور مستمر این – به ظاهر – غم غربت روستا در شعر یك شاعر، نشانه طبیعی‌بودن و حقیقی‌بودن حضور او - در مقایسه با حضور ژورنالیستی بسیاران دیگر، حتا از معاریف - در عرصه ادبیات مدرن ایران نیست؟

منوچهر آتشی

می‌بینی دیگر پر پرواز ندارم، در میان قوها ... عزیز من! شاعر شعر عاشقانه باید مرد باشد، وگرنه همه چیزی باژگونه خواهد بود، تا جدایی سر برسد باغ دیگر باغ نخواهد بود، خانه دیگر خانه و دیدار دیگر دیدار

آنا آخماتووا

AdChoices